


من نمی توانم ح س ی ن...
نمی توانم ز غم ت فریاد بر نیاورم،نمی توانم با یاد نفس نفس زدن ت از تپش های قلبم بکاهم...نمی توانم از غم دردانه ت ضجه نزنم،نمی توانم ذکر ای آرام جانم را بشنوم و آرام بگیرم،نمی توانم پای چل چلی کردن بازگشتگان از حرم ت بنشینم،نمی توانم عطر مشک حریم ت را بو کنم،نمی توانم جا ماندنم را در خیل مجانین ت ببینم،نمی توانم بر مهر حرم ساقی ت نماز بخوانم ،نمی توانم تو را غریب نخوانم،نمی توانم دوری کربلا ت را تحمل کنم...
ح س ی ن هوای وطنم،حرم ت آرزوست...
ح س ی ن بی تو نمی توانم...

پ.ن:وقنی دوستان و آشنایان، هرکدامشان می آیند و می گویند:کربلا رفتند یا در خواب دیدن یا...،و تو جا مانده ای،دگر چه می توانی بکنی؟!!!!
پ.ن 2:بَدان نیز همچنان دل دارند...
فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاء وَالْأَرْضُ...(حجر/29)
پس می گریست بر آنها آسمان و زمین
بر ح س ی ن می گریستند...
بهترین هدیه ای که می توانستم برایت بیاورم،قلبم بود...

مادرم همه امیدم به توست...
عطر یاس ِ لبخند تو بود که رایحه اش به خاک رسید و بهشت را به زیر پای مادران به عاریه گذاشت...

و خدا خواست به خاتمش هدیه دهد، و بهترین را داد،
کوثر...
هذا یوم الجمعه:
عند فناء الصبر،یاتی الفرج...
عجب صبری داریم ما؟!!!!

آسمان و زمین بی تابند اما ما...
گفتم به عاشقی که گدایی چه سان کند؟
گفتا برو مترس بگو یا ابا الجواد...
...
هشتمین مراد!!!
ضمانتی میخواهم...

همیشه به کویت سر ارادت ماست...
پ.ن:نمیدانی چه کنی، وقتی در حرم احساس می کنی،رئوفی عزادار مادر است...
پ.ن2:خیلی التماس دعا دارم؛خیلی...
از امشب جنون به انتهای خود می رسد و دیگر،
همه امیدم به این شبهاست...
نفسی می خواهم تا نفس نفس بزنم؛
و سوختنی در سینه؛
می خواهم بر بغضی که در گلوی حضرت عشق،ح س ی ن ماند،فریاد بزنم؛
و برای تنها شاهد مدینه سینه...
و برای زینب اشک......
قرار دلمان:
چیذر-میدان چیذر-امام زاده علی اکبر(ع)-2 ساعت و نیم قبل از نماز مغرب...
پ.ن:التماس دعا دارم ...
یاأما،أنا ابنک الح س ی ن...
کلمینی...
پ.ن:این جمله تا انتهای جگرم را سوزانده است...
پ.ن:چند بار تکرارش کن از زبان کودکی خردسال ببین چه میکند...
گلاب را از گل محمدی می گیرند،
گل ِ محمدی...
گل ِمحمدی نیز گل یاس است...
در برای دیوار می سوخت،
دل برای دلدار می سوخت،
سینه زخمی از مسمار می سوخت...
لگد اول؛
دوده و خاکستر می ریخت،
رنگ از رخ حیدر می ریخت،
یکی هم پیوسته هیزم به پشت در می ریخت...
.........................
لگد دوم؛
در خانه شکسته شد
دیگه لگد پیوسته شد
آنقدر لگد زد که خودش هم خسته شد...
.........................
وای مادرم...
نمی دانم میخ از خجالت سرخ شده بود یا از گرمای آتش یا هردو...
هرچه بود سرخ بود...
هرچه سرختر،س...
پیراهنی که برای محسن دوخته بود؛
قسمت طفل رباب شد...
وقتی گفت:
"ادرک اخا" یعنی رابطه ای مادریست بین ح س ی ن و عباس...
.
.
.
پس او نیز از مادر یاد گرفته است،
برای ولایت حاضر است دستش آسیب ببیند...